تبليغاتX
بنام آنکه قاصدک را محکوم به آوارگی کرد

بنام آنکه قاصدک را محکوم به آوارگی کرد

زمان کاری کننده ی زخمهاست

پنجره رو به خدا پنجشنبه 7/8/88

سلام امروز پنجشنبه بعد از یکماه که از بیمارستان مرخص شدم اومدم خونه الان حالم خوبه دلم خیلی واست تنگ شد

بعد از این زندگی ام دستخوش دغدغه هاست

بی تو در محفل شادی به کنم رخت عزاست

رفتن تلخ تو پایان خوشی هایم بود

بعد از آنروز دلم یکسره مشغول دعاست

آن همه لحظه شیرین تب آلود چه شد؟
آن همه شور و حرارت و غزل و خنده ها کجاست؟

روز و شب منتظرم که بیایی اما

بین دست من و تو عالمی از فاصله هاست

من سراپای تنم خستگی و زخم و عطش

تو سراپای وجودت همه درمان و شفاست

چشم بگشا به دلم بال و پری تازه بده

چشم تو بازترین پنجره رو به خداست

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 14:28  توسط ×××یاسر×××  | 

دلتنگی یعنی...

دلتنگی یعنی...

اونيكه دوسش داريو تمام خاطرات شيرينت با اون بوده، اونيكه تمام فكرو ذهنت شده
 
و قلبتو تسخير كرده و تو يك كلام اونيكه عشقت بوده ، ديگه تو رو نخوادو خيلي ساده
 
بهت بگه برو و همه چيز رو فراموش كنه حتي تو رو!
 
اون موقعست كه ديگه كاري از تو ساخته نيستو درد بزرگي تمام وجودتو فرا ميگيره، و
 
من امروز دچار اين دردم.
 
مهدیه كاش دركم مي كردي و تنهام نمیذاشتی و...
 
 شايدم حق داري به خاطر فشارهاي زيادي كه روي
 
تو بود اما من فقط ميخواستم يه جاي كوچيك توي زندگيت داشته باشم ، ايا اين توقع
 
زياديه از كسي كه شده تمام زندگيم؟
 
حالم اصلأ خوب نيست يه حس ترس و دلهره ته دلمه، راستش اين دفعه احساس
 
مي كنم ديگه راه برگشتي نيست و مي ترسم واقعأ ...
 
 كاش حداقل مي دونستم گناهم چيه؟ ايا دوست داشتن گناهه؟ اين كه بخواي
 
اولين و اخرين عشقت يه نفر باشه گناهه؟ اين كه نخواي خيانت كني تا آخرش
 
دلبسته فقط يه نفر باشي گناهه؟
 
آه مهدیه كاش اينارو ميخونديو بهم جواب ميدادي ولي نه! اينجا تنها جايي كه دردو
 
دلمو ميگم پس همون بهتر كه از اينجا بي خبري ، همون قدر كه با اس ام اسام
 
ميرنجونمت كافيه، ديگه نميخوام حالا كه خودم داغونم تو رو هم داغون كنم چون
 
هنوزم دوست دارم حتي حالا كه منو نمي خواي...
+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 15:48  توسط ×××یاسر×××  | 

گذشت زمان عشق را بیشتر و بهتر و کاملتر به اثبات میرساند

گذشت زمان به ما میفهماند که عشق چه بود و به چه شکلی آمد و به چه شکلی روحمان را تسخیر کرد

تنهایی به ما میفهماند عشق یعنی چه.............................................................!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 13:7  توسط ×××یاسر×××  | 

آهنگ تنهائی

دلم ميخواد يه دل سير گريه كنم
دلم ميخواد يه دل سير گريه كنم
وقتي بيخبر ميمونم ازت بيشتر احساس بدبختي ميكنم
يادم مياد با اينكه دورو برم اينهمه ادمه باز چقدر تنهام
دلم ميخواد بتونم روحمو راضي كنم از اين تن خاكي جدا بشه تا بياد ببينه خوب و خوشي يا نه
تو زندگي فقط يه چيز برام مهمه اونم اينكه بدونم شادو خوشو سلامتي

بذار ساده بنويسم
از شعر گفتن خسته شدم
از لغت خسته تر
بذار ساده بگم خسته شدم اينقدر همه فكر كردن خوشبختترين ادم دنيام
خسته شدم انقدر با خنده هاي دروغي و اين نقاب بي تفاوتي زندگي كردم
اخ بهترين من
اين دنيا اونقدر برام كوچيك شده اونقدر رو شونه هام فشار اورده كه...
الان ديگه خيلي وقته كه زندگي بهم گفته ايست
اه بهترين من
خدا كنه خوب باشي
فقط همین مهمه

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 17:52  توسط ×××یاسر×××  | 

لحضه حضور معشوق

روز و شب از پی هم می گزرند اما خبری از گمشده ام نمی آید...

 

دنیا سرای کسی نیست که لاف عاشقی زند ....

 

 

         ***به کجا چنین شتابان***

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 17:47  توسط ×××یاسر×××  | 

زخم کهنه

 

***مهدیه قضوی***

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 12:9  توسط ×××یاسر×××  |